تبليغاتX
سروش زندگی وبلاگ يك كتابدار
سروش زندگی وبلاگ يك كتابدار
تغییر و تحول وقتی در جهت میل و خواسته اشخاص باشه خیلی خوبه و در واقع نوعی تنوع مثبت ایجاد میکنه. راستش منهم بعد از حدود  شش سال کار در یک مسئولیت دیگه واقعا دلم میخواست کارم عوض بشه. البته مسائل حاشیه ای هم مزید بر علت شد. حالا در بخش سفارشات نشریات ادواری هستم. در این قسمت  در واقع تاکنون بجز دریافت آنچه که به عنوان پیشکش میفرستادند چیز دیگری دریافت نشده و برای تغییر و تحول در این بخش باید زحمت زیادی کشید. البته این حسن را دارد که کاری که انجام میشه کاملا به چشم میاد. خلاصه اینکه کاملا راضی هستم و امیدوارم بتوانم آن تغییراتی که مایلم ایجاد شود را ایجاد کنم.

اگر شما هم مثل من یک کتابدار هستید لطفا مرا راهنمایی کنید.

نوشته شده در تاريخ شنبه 9 آبان1388 توسط azam |

همه ماهها یه قشنگی داره. چون بلاخره یه خاطره ای را در خودش جای داده. اما ماه مهر اولین ماه فصل زرد پاییز برای همه ایرانیان بالای ۵ سال قرین یک خاطره مشترکه و اون شروع سال تحصیلی است. برای بچه ها خاطرات سال قبل تداعی میشه و برای پدرها و مادرها خاطرات سالهای دور.

حالا یه روز سر فرصت چند تا از خاطراتم را مینویسم.

اما امسال ماه مهر برای من یه رنگ و بوی دیگه داره. برای اینکه امسال امید کوچولوی من میره مدرسه. تو روپوش مدرسه کوچولوتر و معصوم تر جلوه میکنه. خیلی دوست دارم بدونم بلاخره به محیط مدرسه چه جور جواب میده.

خدایا به همه بچه محصلا کمک کن سال خوبی پیش رو داشته باشند مخصوصا بچه های سال اولی. الهی آمین

 

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 25 شهریور1388 توسط azam |
من تا سالها پیش این مرد بزرگ را نمیشناختم. اما با کتابهای او آشنا بودم. شاید کودکی من به گونه ای با این کتابها گره خورده. اینکه اینها چگونه به خانه ما راه یافته بودند نمیدانم اما هرچه بود ظهر گرم و طولانی تابستان مرا چون خنکای نسیم قصه های پند آموز کهن فارسی لذتبخش می کرد .دو تا کتاب بود جلد یکی آبی یکی هم سبز. کاغذهاش ورق ورق شده بود. اما اینها چیزی نبود که عطش خواندن را در من از بین ببرد. سادگی و قابل فهم بودن آنها رمز زیبایی آن بود تا آنجا که بعدها همین قصه ها را که در کتابهای فارسی مدرسه در سالهای بعد میخواندم با متنهای دشوار کاملا میفهمیدم و همه اینها رامرهون انسان دانایی چون آذر یزدی می دانم.مردی که هرچند هرگز ازدواج نکرد و طعم پدر شدن را نچشید اما به او لقب پدر ادبیات کودکان ایران را نهادند.

کسی که عمری را در تنهایی زیست و وقتی مرد فقط چند بار رسانه ها مرگ او را اعلام کردند همین. حتی شنیدم در مراسم چهلم او بیش از تعداد انگشت شماری شرکت نکردند. این سرنوشت مردان بزرگ ایران است. به نظر شما سرنوشت مردان کوچک چگونه است؟

نوشته شده در تاريخ شنبه 14 شهریور1388 توسط azam |
سلام سلام سلام

اول اینکه حلول ماه مبارک رمضان بر همه روزه بگیرها و روزه نگیرها مبارک. انشاءالله بتونیم از برکات این ماه استفاده کنیم.

دوم اینکه حدود یک ماه نبودم. خیلی غیر منتظره با مرخصی تابستانه ما موافقت شد. از همه دوستانی که لطف کردند و به اینجا سر زدند تشکر میکنم.ببخشید نتونستم محبتتون رو پاسخی بدهم.

سوم اینکه حالا دیگه هستم. البته کارمون خیلی زیاده شاید کمتر بتونم بیام ولی میام

ضمنا هپی۲ عزیزم خیلی خیلی خوشحالم کردی امیدوارم بازم ببینمت.

 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 2 شهریور1388 توسط azam |

۱. زيباترين عكس ها در اتاقهاي تاريك ظاهر ميشن.پس هر وقت تو قسمت تاريك زندگيت واقع شدي....بدون كه خدا ميخواد ازت يه تصوير زيبا بسازه.

2.آسمان مي بارد،گل مي ميرد،تو نه آسمان باش،نه گل،زمين باش تا آسمان بر تو ببارد و گل در تو رويد.

3.جاده ي زندگي لغزنده است،با زنجير "ايمان" حركت كنيد.

4.همه ي دنيا در حكم يه دوربين عكاسي است،لطفاٌ همه بگيد"سيب"

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 14 تیر1388 توسط azam |
چند روزی نبودم چون کمی کسالت داشتم و مثلا توی خونه استراحت میکردم. کامپیوتر خونه هم که اجازه اش دست امیده و من اگه بهش نزدیک بشم طبق تشخیص امید چشمام ضعیف میشه. تعطیلات تابستانه داشگاه نزدیکه و همه کارکنان به یک مرخصی یک ماه و نیمه میروند. ولی دریغ و افسوس که ما نمی تونیم بریم. چی؟ چرا؟......

برای اینکه کتابخانه مرکزی از وقتی من کارمندش شدم این پنجمین باره که داره جابجا میشه. از یک جای موقت به یک جای موقت دیگه.باورتون نمیشه گاهی دهها میلیون خرج این جابجایی ها میشه. کابل اینترنت. در شیشه ای. موکت. پارتیشن. ضد سرقت. بنایی. و هزار چیز ریز و درشت دیگه....همیشه هم این جابجایی ها یا در تعطیلات سال نو بوده یا در تعطیلات تابستان....

البته بگم بی پاداش هم نیست چون هم ساعت کارمون ۱۵ دقیقه بیشتر میشه هم اینکه بعدا از این فرصت مرخصی برخوردار نخواهیم بود. پاداش مادی هم که میدونید امسال سال اصلاح الگوی مصرفه.

توی پستای بعدی بیشتر در مورد کتابخونمون توضیح میدم...

 

نوشته شده در تاريخ شنبه 13 تیر1388 توسط azam |
دیشب یک اتفاق خیلی جالب افتاد. یکی از دوستان صمیمی دوران دانشگاهم زنگ زد و کلی خوش و بش کردیم. سراغ بعضی از بچه ها رو ازش گرفتم. و او خبری بهم داد که برام خیلی خیلی جالب بود. حالا اینکه اون خبر چی بود بماند. حتما توی پستای بعدی مینویسم. ولی به این نتیجه رسیدم که چقدر این دنیا کوچیکه و سرنوشت چه جوری آدمایی که شاید اصلا فکرشم نکنند را به هم نزدیک میکنه. حالا وقتی خبر را گفتم مطمئنم که شما هم همین نتیجه را میگیرید.

پس تا بعد......

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 3 تیر1388 توسط azam |
یکی از وظایفی که دانشگاهها بر عهده دارند برگزاری کنکور است. من سابقا علاقمند به همکاری در برگزاری اینچنین مراسمهایی در دانشگاه بودم. اما حالا هم به دلیل وجود خانواده ام که یک روز تعطیل را مایلم در کنار آنها باشم و هم به دلیل کاهش شدید مزایای آن دیگر مایل به همکاری نیستم. مدتی هم از این دغدغه آسوده بودم. ولی چند روز پیش در کمال ناباوری نامه ای از امور اداری مبنی بر همکاری اجباری خود دریافت کردم اون هم کی؟.................. جمعه بعدالظهر درست موقع خواب 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1 تیر1388 توسط azam |
چند روز پیش تا چشمام را باز کردم امید را بالای سرم دیدم که میگه مامان بیا باهم با این پازل بازی کنیم! خنده ام گرفت خدایا این اجل معلق کوچولو صبح به این زودی از جون من چی میخواد با وجود این به ناچار با لبخند گفتم ای به چشم بیار بازی کنیم. همینطور که کارتهای پازل را به دستش می دادم فکر میکردم که این دنیای کودکی عجب دنیاییه! اصلا زمان هیچ معنایی نداره. زمانی که ما با عجله داریم آماده میشویم که سر کار بریم او با حوصله تمام داره با مداد رنگیشهاش خونه میسازه.یا مثلا مثل ما مقید به خوردن صبحانه و نهار و شام نیست هر وقت گرسنه شد در واقع وقت غذاست .وقتی بغلش میکنم مثل بچه های شیرخواره خودشو به من میچسبونه و اونوقته که موجی از خوشی و شادی همه وجودمو فرا میگیره و خدا را هزار بار شکر میکنم که این پادشاه مستبد کوچولو را به من هدیه داده و من هم با کمال میل و سرمستی غلام حلقه به گوششم. او همینطور داره کارتهای پازلشو روی صفحه میچینه و برای من قصه های بی سرو ته تعریف میکنه در حالیکه نمیدونه چرا من صورتشو غرق بوسه کردم. خدایا یعنی لذتی از این بالاتر هم توی این دنیا هست؟!...

نوشته شده در تاريخ شنبه 23 خرداد1388 توسط azam |
اين روزا براي من روزهاي خوبيه. ميدونيد چرا؟

...

..

..

..

..

چون بعد از حدود ۹ (نه) سال يكي از بهترين دوستان و همكلاسيهاي دانشگاهم را پيدا كردم. البته از طريق همين نت. مطلبي در مورد يك كتابخانه عمومي در شهر مارسي فرانسه ميخوندم. توي ذهنم بود كه زهرا همكلاسيم هم الان در فرانسه هست. در بينابين همين افكار با ناباوري چشمم به ايميل نويسنده مقاله افتاد. بله خودش بود. خود زهرا. زهرا بيگدلي. من هم معطل نكردم و براش ميل زدم. او هم سريع من را شناخت. در حال حاضر دانشجوي دكتري اطلاع رساني هست. بسيار متواضع و مثل سابق  دوست داشتني و شيطون. اميدوارم هر روزش قرين شادي و موفقيت باشه و به زودي ديدارها تازه شود.

وبلاگ ايشان به نام كتاب نگار در پيوند ها قرار دارد.

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 20 خرداد1388 توسط azam |
Blog Skin